تبليغاتX
آوازی تنها برای تو
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت دیگر تمام شد گل نازم تمام شد
دريغا،اي اتاق سرد!
اجاق آتش اندام او بودي
تو هم اي بستر مشتاق ،يک شب دام او بودي،
چه شبها آرزو کردم
که ناگه دست در او را در آغوش من اندازد
نفس يابد ز عطر پيکرش هر بي نفس اينجا
به شادي بشکند همچون دل من هر گرفتاري،قفس اينجا.
گل قالي بر قصد زير دامانش.
بشويد بو سه اي گرد سفر از روي خندانش
نگاه خسته ي تصوير بيمارم،
که خيره مانده بر کاشانه،جان گيرد.
دريغا اي اتاق سرد!
بسان دره اي تاريک،
دلت از آتش گلهاي صبحدم خالي است.
تو هم اي بستر مغشوش!
چو ابري سينه ات سرد است و مهتاب لطيف پيکري در پيچ و تابت نيست
گر او صبح است بر کاشانه اي اکنون.
دريغا من شب بي اخترم اينجا،
اگر او آتش گرم است در هر خانه،
من خاکسترم اينجا

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 20:42  توسط باران | 
+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 14:38  توسط باران | 

مي دانم که هميشه آسمان آفتابي نيست،ولي در زير اين باران هم
مي توان قدم زد ، بي چتر.تا غبار ترديد و دودلي از چهره ات
شسته شود،زندگي هميشه بر فراز قله ها نمي گذرد،گاهي در
ته دره هاي عميق هم رودي خروشان جاري است...
+ نوشته شده در  85/05/28ساعت 22:18  توسط باران | 

بي تو لحظاتم همه تاريک و تباه است
آن روز که باشم به کنار تو غمي نيست

+ نوشته شده در  85/05/28ساعت 22:16  توسط باران | 

بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو طوفان زده دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم
بي من از کوچه گذر کردي و رفتي
بي من از شهر سفر کردي و رفتي
نگه ات هيچ نيفتاده به راهي که گذشتي
چون در خانه ببستم،دگر ار پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد
گوئيا سقف فروريخت سر من
بي تو هرگز نشنيدم از اين مرغک دل خسته نوايي
بر نيايد دگر از مرغک پر بسته نوايي
تو همه بود و نبودي
تو همه شور و سروري
چه گريزي زبر من که ز کويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل با تو هرگز نستيزم
ز تو يک لحظه جدايي نتوانم،نتوانم
بي تو من زنده نمانم،زنده نمانم

هما مير افشار---پاسخ شعر کوچه

+ نوشته شده در  85/05/27ساعت 23:7  توسط باران | 
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دايوانه که بودم
در نهانخانه يادم گل ياد تو در خشيد،
ياد صد خاطره خنديد،عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با تو از آن کوچه گذشتيم،
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت،
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام،بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب،شاخه اي دست برآورده به مهتاب
شب صحرا،گل سنگ،همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن،
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است.تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کني چند از اين شهر سفر کن.
با تو گفتم حذر از عشق ندانم،سفر از پيش تو هرگز نتوانم،نتوانم
روز اول که دل من به تمناي تو پر زد،چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي،من نرميدم،نگسستم
باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم،
همه جا گشتم و گشتم
اشک در چشم تو لرزيد،ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم،نگسستم،نرميدم
رفت در ظلمت شب،آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي تو از آن عاشق آزرده خبر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم
...

فريدون مشيري---شعر کوچه

+ نوشته شده در  85/05/27ساعت 22:48  توسط باران | 

آن شب باراني!
جاده هاي غرور از تو گريخت
تو در مسير اندوه شکستي
و سايه ها تا صبح گريستند
چه اشتباه بزرگي
که من از هميشه تو مي گريزم و تو از سايه هاي من
و آنقدر از هم گريخته ايم که من اينجا ايستاده ام و تو روبه روي من.!
+ نوشته شده در  85/05/26ساعت 15:8  توسط باران | 

شبحي چند شب است افت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است   
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يک نفر ساده چنان ساده که از ساده گي اش
مي شود يک شب پي برد به دلداده گي اش
يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش
مي توان پل زد به احساس خدا داده گي اش
آه اي خواب گران سنگ سبک بال شده
بر روي روح من افتاده وآوار شده
آه بي رنگ تر از آيينه، يک لحظه بايست
راستي آن شبح هر شب تصوير تو نيست؟
اگر آن حادثه هر شب تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو وآيينه اينقدر يکي است؟
حتم دارم که تويي آن شبح آيينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش
آري آن سايه که شب افت جانم شده است
آن الفبا که همه ورد زبانم شده است
اينک از پشت دل آيينه پيدا شده است
و تما شا گر اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
اي نگاهت غني از مخمل وابريشم ناب
چند وقتي است که هر شب به تو مي انديشم
+ نوشته شده در  85/05/26ساعت 14:59  توسط باران | 
عشق بردباری است.

اين رفتار عشق است،که با آرامش صبر کند،
بي شتاب،وبداند که در لحظه مشخصي خواهد
توانست خود را تجلي دهد.
آماده است تا در آن زمان مشخص،وظيفه خود را
انجام دهد،اما تا آن زمان،با برد باري و آرامش صبر مي کند.
عشق بردباري است.همه چيز را تحمل مي کند.
همه چيز را باور دارد.
منتظر همه چيز است.
چون عشق مي تواند بفهم

 (بر گرفته از کتاب عطیه ی برتر.پائلو کوئلیو)

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 22:53  توسط باران | 
عشق برد باراست،
عشق مهربان است،
در آتش حسد نمي سوزد،
کبر ندارد،غرور ندارد،
اطوار نا پسنديده ندارد،
نفع خويش را خواهان نيست،
خشم نمي گيرد،
سوء ظن ندارد،
از ناراستي شاد نمي شود،اما
با راستي به شعف مي آيد.
در همه چيز صبر مي کند،

همه را باور مي کند،
همواره اميد وار است،
و همواره،بردبار.
عشق هرگز نابود نمي شود.

بر گرفته ار کتاب عطیه ی برتر.پائولو کو ئلیو)

 

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 16:19  توسط باران | 
شادي ببخشيد.هرگز فرصتي را براي شاد کردن
ديگران از دست ندهيد،چرا که نخست خود شما از
اين کار سود مي بريد،حتي اگر هيچ کس نداند شما چه
مي کنيد.جهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد،و
همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم،و لحظه اکنون را مي زيم.اگر کار
خوبي هست که مي توانم بکنم،يا شادي هست که
مي توانم به ديگران ببخشم،لطفا به من بگوييد.
نگذاريد آن را به تاخير بيندازم يا از ياد ببرم،چرا که
هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم

(بر گرفته ار کتاب عطیه ی برتر.پائولو کو ئلیو)

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 16:7  توسط باران | 
تو چه در سر داري
از من آيينه به نرمي پرسيد!
من در انديشه که از آيينه پنهان سازم
راز دلدادگي وشيدايي
و نمي دانستم
«عشق»
چون خورشيدي
در فراسوي نگاهم پيداست...

 

+ نوشته شده در  85/05/23ساعت 12:43  توسط باران | 
اي شبانگاه نوازشگر تو،  
تا سحر چشم تو در خواب ولي!  
به تماشاي تو من بيدارم
به سفر بايد رفت...
من ولي منتظر حادثه ديدارم.
همسفر پشت سرم اشک مريز!
من براي شب تنهايي تو
گل شب بو،گل سرخ
قا صدک مي چينم!
تا بيايي به کنارم،هر روز
من برايت گلي از باغ خدا مي چينم!
چيست دل تنگي تو؟
روز ديدار که از راه رسد
بين صدها گل شب بو گل سرخ
من تو را خواهم يافت
من تو را خواهم ديد...

+ نوشته شده در  85/05/23ساعت 1:7  توسط باران | 
 من تمنا کردم که تو با من باشي          
        

                        و تو گفتي هرگز،هرگز                    
                            

                                  (پاسخي سخت و درشت)

                و مرا غصه اين هرگز ...

 

+ نوشته شده در  85/05/23ساعت 0:29  توسط باران | 
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را از مرمر شعر آفریدم

اما تو چون بتی که بت ساز ننگرد

من را به پیش پای خود به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تورا هم شکسته ام

+ نوشته شده در  85/05/15ساعت 21:0  توسط باران | 
 

پنجره

بازنبود ،مرغ غم کنج اتاق

                              خانه ای ساخته بود

                                            خانه ای بس زیبا.

...

پنجره باز شد و باد رسید

                              مرغ غم از دل آن خانه رمید،

قلب دیوار سبک شد ، خندید

                             راست گفتند که هر پنجره لبخند لب دیوار است

«پنجره،حنجره است.»

                             پنجره نور امید است و حیا

پنجره یعنی خدا بیدار است

                              آرزو ها را فریاد بزن.

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 22:13  توسط باران | 
زمستان سرد و سوز آلود می آید

هوا سرد و تنم عریان و باران تند می بارد

تمام ضربه های باد،چو شلا قی به جانم می خورد هر دم

تنم عریان وزیر ضربه های باد می لرزد

و دستانم از این سرمای سوز آلود می سوزد

تنم لخت است ،دریغ از جامه ای یا سر پناهی یا که گرمایی

در این بیغوله جز کولاک و بوران هیچ پیدا نیست

برای من که دست از جان خود شستم ،پناهی نیست

و اینجا تکیه گاهی نیست

درختان مرده و  بی بار

صدایی جز صدای پایه سرما نیست

صدای هوی هوی باد از میان شاخه های مرده می آید

و شب هم می رسد از راه

شب و بی غوله وسرما

به دنبالم اگر می گردی اینجایم

میان این شب سرد زمستان

کنار تک درختی مرده تنهایم.

+ نوشته شده در  85/05/11ساعت 23:47  توسط باران | 
مسیر راه مسافر هنوز روشن نیست          کسی به فکر غم تو ...و یاغم من نیست

کسی دگر خبر از کوچ ما نمی گیرد            کسی سراغ تو راه از خدا نمی گیرد

کسی به فکر پرنده به فکر ماهی ها          به فکر لحظه ی  روییدن اقاقی ها

کسی به فکرشقایق به یادصحرا نیست       میان فاصله هامان کمی مدارا نیست

تمام پنجره هامان پر از فراموشی              بهار پشت بهار است بعد خاموشی

چرا صدای تپش های دل نمی آید              برای از تو سرودن بهانه ای باید

من از تلاقی خورشید و برف دل گیرم          به جای آیینه ها در غبار می میرم

میان دفتر شعرم هزار فانوس است            به روی قله عشقم هزار ققنوس است

هزار درد نگفته هزار عشق محال               تمام دار و ندارم همین نگاه زلال!

من از بهار شدن از عبور لبریزم                  اگر چه عاشق فصل قشنگ پاییزم

من از طراوت تکرار باغ سرشارم                تو از منی و من از تو دگر چه کم دارم؟

من از صحرای یک اتفاق می آیم                ز سمت و سوی تب اشتیاق می آیم

اگر چه بین منو تو هزار دیوار است             به زیر پای تو ...و من فقط خس و خار است

ولی تو از من و من از غم تو لبریزم             تمام فاصله ها را به دور میریزم.

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت 22:56  توسط باران | 

من یقین دارم که برگ،

کاین چنین خود را رها کرد است درآغوش باد،

فارغ است از یاد مرگ!

لا جرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست،

پای تا سر زندگی است!

آدمی هم مثل برگ،

می تواند زیست بی تشویش مرگ

گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را،

می تواند یافت

لطف

هرچه باداباد را...!

+ نوشته شده در  85/05/06ساعت 21:14  توسط باران | 
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

 در وادی گناه جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه بر حسرت تو را

با اشک های دیده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام به مانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو،مگو چرا رفت ننگ بود

عشق منو نیاز تو سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت ،چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابه لای دامن شب رنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغو ش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود به سوز

 دیگر سراغ شعله آتش زمن نگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس خسته اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و بشیمان ز گفته ها

 دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

+ نوشته شده در  85/05/05ساعت 21:24  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دارم از زلف سياهت

گله چندان كه مپرس

كه چنان زو شده ام

بي سر و سامان كه مپرس

بي قرار توام و

در دل تنگم گله هاست

آه بي تاب شدن

عادت كم حوصله هاست

بي تو هر لحظه مرا

بيم فرو ريختن است

مثل شهري كه به روي

گسل زلزله هاست


نظر یادتون نره

پیوندهای روزانه
دلتنگیهای من
سایت آموزش ایرانیان
به نام تک راهب قلبهای ...
اراجیف نامه
دوستاران
اراجیف نامه
عشق و فاصله
بهترین و توپ ترین ترفندها و آموزشها
دریا نشان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
سلام به تمام دوستان عزیزم
پیوندها
من و ...
تنها من
نیلوفرمرداب
شمیم (شوق پرواز)
به نام او که آراستن و ...
جیگی و نانای
دیگه از کامپوتر چی می خوای؟...
نرم افزارهاي جديد اخبار رايانه ...
پرنیان هفت رنگ
آخرین برگ خاطرات من...
سایت خفن آموزشی
غم نامه پاییز
شعرهاوداستانهای کوتاه دوستی
دل نوشته های شب نشین
عاشق خدا باش تا ...
خشت خشت دل
قانون تو تنهایی من ...
ناصر خسرو عشق ناتمام لرها
تک ستاره
از تو دل نمی کنم...
کیشرا
سوال من و جواب تو
با صدای تو می بینم
دنیای عشق
ایران شناخت
دختر مامان
یک دنیا،یک قلب
پرواز
حلقه ی مشکی
عاشق های پاپتی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان